پست‌ها

تا بگذرد

می دانم حال دنیا بد است حال ایران بد است می دانم  دورنمای آینده چندان  خوشایند نیست اما همین یک زندگی را داریم،  می دانم خیلی خوب می شد در دوران هخامنشیان بودیم با آن امنیت و رفاه اقتصادی، اشکانیان زیبا و با فرهنگ و معتدل، سامانیان ایران دوست، می دانید حتی دوران ایلخانی و تیموری مردم اوضاعشان خیلی بد نبود؟  دوران صفویه  مقتدر و حتی دولت مستعجل زندیه  اما الان هستیم  در قرن بیست و یک میلادی و مطمین نیستم که دوباره بدنیا بیاییم، خیلی دوست دارم البته، اما رو حرف این هندیا خیلی نمی شه حساب کرد برا همین ، چون فقط به همین دم اطمینان دارم که هستم سعی می کنم که  حالم را خوب کنم با هرچه که دم دست دارم این کتاب خوب که دانلود کردم اون سالاد اولیویه  خوشمزه که  در بوفه دانشگاه خوردم این فیلمه که از تو هارد پیدا کردم این شیشه شورها که مرام گذاشتن و هنوز گل می دن حتی این دختر دانشجوهای عزیز و خل و چلم  که جلسه آخری بغلم کردند و با افاده به پسرهای کلاس گفتند:نمی دونید که چه مزه ای می ده!!

قشنگ دیوونه خونه شدم، بالا خونه ام

این روزها ذهنم بسیار مغشوش است، نیاز شدیدی به تغییر شرایط موجود دارم، به رفتن از ایران و زندگی در جای جدید و شروع کردن از اول فکر می کنم، به رها کردن درس و مشق و شروع کردن شغلی جدید و پر هیجان در ایران  می اندیشم ، رها کردن همه چیز و آغاز زندگی در سفر هم وسوسه دیگری است و دروغ چرا؟ حتی به بازنشستگی و گرفت نوزادی به فرزندی و تجربه مادری هم فکر می کنم دلیل این همه را هم می دانم:   متوجه ارزشمندی زمان باقیمانده شدم و نمی خواهم آینده را چون گذشته بگذرانم

پایان کودکی

به دیدن آبگیر رفته بودم و قدم زنان در حال بازگشت بودم که تابلو آرایشگاهی بیاد آورد م که سبیلهایم احتیاج به رسیدگی دارند، وارد شدم، تمیز و ساکت بود،  نشستم در انتظار و  با دیدن دختری که زیر دست آرایشگر بود، تمام آرامشم از بین رفت دخترک به گمانم هنوز چهار سالش نشده بود، شینیون موهایش به اتمام رسیده بود و حالا خانم آرایشگر موهای جلو سرش را اتو می کرد و تافت می زد ترسناکتر از همه  اینکه  مادر و مادربزرگش شادمانانه منتظر پایان کار دخترک بودند تا به جشن عروسی فامیلی برسند و  دختر در حال آبنبات خوردن بودن

پیغام وارده از مامان دوقلوها

خدا خفه ات نکنه خاله گیس طلا،عکست رو دیشب نشون دوقل دادم که  ببین پاییز شمالو بعد آقا صبح کله سحر توی تاریک روشنی اومده از خواب بیدارم کرده میگه : مامان ساکمون رو بستی؟ من هم گیج و ویج وسط تشک نشستم میگم: مامان برا چی؟ میگه: سه ماه دیگه عیده، میخواییم بریم شمال!

گزارش یک روز آفتابی

خب امروز با صدای خروس همسایه بیدار شدم و شادمان که آفتاب شده بود. بلند شدم و  به عنوان صبحانه میوه خوردم . داخل ظرفهای غذای همسایه نبات ریختم و براش بردم، شرمنده شدم از حجم ظرفها، این همه به من لطف داشته این مدت  خانم همسایه  با کمک  بقیه خانمها در حیاط بوته های سیر را پر پر می کرد برای کاشت، مدتی با آنان درباره آب و هوا و بچه ها و عروسی صحبت کردم و راه افتادم برای پیاده روی. هوای بعد از با ران و آسمان آفتابی و گلهای پاییزی و  آشغالها.... البته روستای من بسیار تمیز است اما مسیر...، کاغذی های بنفش ، رزها، تاج خروس و شمعدانی ها گل داشتند. باغ های پرتقال نارنجی بودند و آسمان خیلی آبی در راه مدام دعوت به سوار ماشین  همسایه ها را باید رد می کردم: نه ممنون ، می خوام پیاده روی کنم در میدان روستا فهمیدم آرایشگرم رفته، غصه خوردم، کارش عالی بود و دستمزدش  منصفانه، خودش هم خوشگل و مهربان بود و مهمتر از همه کم حرف حالا باید  بگردم به شانسم موهایم بلند شده و من فقط یک مدل موگیر(شما می گید گل سر؟) آنها را می بندد که پیدا نکردم، این قفلی ها که تق صدا می دهند، تمام مغازه ها کلیپس فقط داشتندو خواهرم …

حالا سوال اینه که چرا دیوار را انتخاب نمی کردند؟

میخواستم برم شمال، تنهایی حسش نبود، تو اینستاگرام فراخوان دادم و از بین تقاضای بامزه یکی را انتخاب کردم، خانم پزشک محترمی بود که خیلی هم ایمن رانندگی می کرد و خاطرات جالبی هم از بیمارستان داشت یکی از اونها از اورژانس بیمارستانی در یکی از سهرستانهای اطراف تهران بود که هفته ای یکبار شیشه اورژانس را عوض می کردند مردم این شهر عادت داشتند خبر مرگ عزیز را که بشنوند با سر بروند در شیشه!

چه بگویم که دلت آرام شود پسرجان

راننده جوان و ساکت و کم حرفی است که همیشه مرا از روستا به شهر و برعکس می برد، امروز بی هوا شروع کرد حرف زدن -این حالا زلزله بود واقعا خانم دکتر،  یا آزمایش بمب اتمی؟ -نه ، زلزله بود واقعا -جشن تولدو دیدید؟ -آره دیدم -اون زنه که .. -آره اونم دیدم  -خانم دکتر این مسکن مهرها که خراب شدن، مهندسا، پیموتکارا فکر اون دنیا رو نمی کنن؟ -نه  دیگه، فکر نمی کنن، درگیر سود خودشونن -خانم دکتر، نکنه نیست واقعا -چی نیست اقای قربان نژاد؟ -اون دنیا، نکنه واقعا نیست که هیچکس از عاقبت کارش نمی ترسه