۲۰ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

غمنامه

توصيه ام اينه كه براي اينكه حالتون خوب باشه، يا تهران زندگي نكنيد يا حداقل از خونه بيرون نياييد
امروز من از صبح زدم بيرون و با تصاويري كه تا الان ديدم به اين نتيجه اي رسيدم كه بالا نوشتم
زن ليف فروشي كه با پسر سندروم داونش غذا مي داد
پيرمردي كه لنگان كه در هجوم جمعيت به مترو نرسيد 
نوجواني كه كيسه بسيار بزرگ نان ساندويچي را به زور با خود روي زمين مي كشيد
دختربچه اي كه در سرماي امروز سر ميرداماد با لباسي نازك روي زمين نشسته بود
نارگيل خرابي كه مغازه دار كلاه بردار گرانفروش به من فروخت
كفشهاي داغون پسر جواني كه در مترو كنارم نشسته بود
دستهاي كارگري كه براي موبايلش ارزانترين قاب ژله اي موجود را مي خواست و بيست تومن برايش گران بود
ويلون نواز كوري كه در با جعبه خالي از پول خيابان سرد مي نواخت
و دود خاكستري كه كوه را پنهان كرده بود

۱۷ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

خيلي زود با پديده اي به نام نوزاد و بچه داري آشنا شدم، ده سالم بود كه صبح به صبح ماشين مي اومد و  چهار نوزاد متعلق به خاله و دايي را خالي مي كرد خونه ما و من و خواهرام ازشون نگهداري مي كرديم، به همين دليل من همه چيز را درباره كودك مي دانم، قنداق كردن، شير دادن، عوض كردن، شستن، ماساژ و ...
بچه ها هم در آغوش من آرام مي گيرند و به خواب مي روند، دوستانم با آرامش كودكانشان را نزد من مي گذارند و تمام راههاي سرگرم كردن بچه ها را بلدم و خاله انبوهي از اين بچه ها هستم
و حالا سال به سال از كودكان دورتر مي شوم، ديگر تولد يك نوزاد برايم شگفت انگيز نيست كه حتي خبر حاملگي دوستانم را با بي حوصلگي مي شنوم، تو مايه:  اي بابا تو كه يكي داشتي، بس بود
آنهايي كه در صفحات  مجازي عكس كودكشان را مي گذارند و به قربانشان مي روند ، از دايره دوستان خارج مي كنم و با مادران هم درباره بچه هايشان هم صحبت نمي شوم  و از دوستان بچه دارم دوري مي كنم، 
نمي دانم چطور قبلا اين مادران و كودكان  همه دوست داشتني تر بودند
ترجيح مي دهم فكر كنم كه من سنم بالا رفته و ديگر حوصله قديم را ندارم، تا اينكه به اين فكر كنم كه اين مادرانگي هاي غير عادي  و وسواس گونه و اين كودكان آويزان و لوس و نق نقو ، حالم را گرفته اند.

۱۶ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

تجربه غريبي است عضوي از روستا بودن

سر كوچه ايستاده ام، 
خانم همسايه در حال رساندن كودكش است، پنجره پايين مي دهد و دعوت مي كند
اقا رحمت از نانوايي بازگشته، از آن طرف كوچه  نان تعارف مي كند
آقاي تقي پور با وانت رد شده و دست بلند مي كند و بلند احوالپرسي 
آفاي قربان نژاد هم كه سرويس مدرسه است و چند تا كله از پشت پنجره هايش ديده مي شود به دنبالم مي آيد
همه اينها چسبيده به هم رخ مي دهند و من  هم با صداي بلند  در حال پاسخگويي به محبت و سلام و عليك هاي پر سر و صدايشان هستم و مي خندم

۱۵ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

١٤٠

 در جريان هستيد كه چقدر دير با هرچيز جديدي كنار مي آيم، حالا حساب كنيد چقدر طول كشيد كه  تا اومدم سراغ توئيتر
فعلا برام جالبه اين محدوديت شديد كلمات
ببينم خوش مي گذرد يا نه

۱۴ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

امروز خود را چگونه گذرانديد

صبح از خواب بيدار شده و به حياط رفته چراغهاي دم در  را خاموش نمودم، خب  همه مي گن تايمريش كن اما همينكه خوابالو مي رم تو حياط و بوي شمال بهم مي خوره سرحال مي يام
رفتم اشپزخانه و خيلي جدي و بالاخره ظرفهاي مهماني جمعه و شنبه را شستم، من اين كار را دوست ندارم و اينجا هم ماشين ظرفشويي ندارم، بنابراين مي گذارم تا جمع شوند و يكسره شان كنم
مهمانم بيدار شد و بساط صبحانه را برايش به راه انداختم و خامه و عسلي به بدن زديم و براي روزمان تصميم گرفتيم
ساعت نه بود كه به قصد پياده روي زديم بيرون، هوا متاسفانه بسيار دلپذير بود( نبايد در آذر هوا ارديبهشتي باشد) و با احسا س گناه لذت برديم
باغهاي پرتقال، نارنج هاي كوچه ها و مهمان عكاسي مي كرد
كرم راه هاي جديد منو گرفت و مهمان هم پايه از يكي از كوچه ها سر در آورديم كه به مزارع نيشكر مي رسيد، بسيار صحنه زيبايي بود مردان و زناني( بيشتر زنان) كه در حال درو ساقه هاي نيشكر بودند
همچنان در كوچه ها مي گشتيم و بوي پهن و دود و روستا مي آمد
من مهمان را حسي به سمت  ابگيري در آن اطراف  مي بردم و مهمان درك مي كرد كه چرا رها و موقرمز از پياده روي با من فراري هستند اما خدايي اين يكي صدايش در نيامد و پا به پاي من مي آمد
سرانجام به آبگير رسبديم كه بسيار كم آب شده بود اما همچنان پرنده در بالاي سرش پرواز مي كردند
آنجا نشستيم و خستگي پياده روي طولاني را از كمر و پاها به در كرديم
بعد به شهر بازگشتيم و شيريني خريده و دنبال نان محلي گشتيم كه تمام شده بود
به خانه بازگشتيم و سفارش  ناهار دادم به بانوي كه غذاهاي محلي درست مي كند، فسنجان و مرغ و آلو
در مهتابي  نشستيم و با زيتون پرورده و آفتاب و نسيم و گپ و گفت خورديم و من درخت انجيرشكسته را اره كردم تا اين دفعه چوب لباس ازش درست كنم
اينقدر هوا ولرم بود كه من  پد يوگا را انداختم زير افتاب و حمام نور و گرما و ويتامين د گرفتم
در همان حالت خلسه چند ساعتي بوديم تا آفتاب كمرنگ شد
مهمان رفت تا به تهرانش برسد و من رفتم تا با حمامي گرم، خستگي لذت بخشي را از تن بدر كنم
حالا هوا تاريك شده و من  كنار بخاري مشقهايم را انجام مي دم  و براي كلاس فردا درس مي خوانم و شغالها در باغ پشتي  صدا مي دهند

۶ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

به چشم برادري و اينا

در ادامه ورود و خروج عنكبوت به گوشم، امروز رفتم متخصص گوش و حلق و بيني و نسخه اي نوشت و گفت كه حتما ديگري بايد قطره در گوشم بريزد!
منم سرم را كج كردم و با معصومانه ترين شكل ممكن گفتم: من كسي را ندارم 
،
مديونيد اگه فكر كنيد به دليل جذابيت دكتر من اين حرف را زدم
،
فقط اگر آقاي مستر اولد  فشن. Alireza Amakchi اين متن را نوشته بود مي گفت: ببين دكتر گوش و حلق و بيني  هم متوجه شده
 تو فقط به خانه برگرد

بي مسئوليتي ام نسبت به فقري كه در جهانم است

سرماي استخوان سوز با كيسه پر از خريد  خوردني هاي خوشمزه  سوسولي و شالگردن سه دور دور سرم پيچيده و دستكش و پالتو مي دويدم كه زودتر با خانه گرم و صندلي نرم  برسم و در حال فيلم ديدن خوشمزه ها را بخورم
در كنار سطل اشغال  سر كوچه، پسرجواني با دستان و سري  برهنه ، اشغالها را زير و رو مي كردم،
 شرمساري مثل پيانو پلنگ صورتي بر سرم افتاد
در كيسه جستجو كردم و بين همه آن بسته ها ي بي ارزش م  به سختي يك بسته غذاي آماده پيدا كردم و به پسرك تعارف كردم
نوع نگاهش به جعبه گل گلي  پيانو را دوباره محكمتر كوبيد
گرفت و تشكري كرد و  من فرار كردم 

۳ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

گزارش يك روز عجيب

صبح براي اولين بار برف در شمال را ديدم
در راه دانشكده فهميدم كلاسها تعطيلند
رفتم چند كار اداري را انجام دادم
از شب قبل مي دانستم عنكبوتي در گوش دارم ، با روغن زيتون كشته بودمش 
حالا در زير برف به دنبال دكتر و درمانگاهي كه جسد را خارج كند
سرانجام اورژانس بيمارستان با خونين كردن گوشم و درد شديد ، عنكبوت بخت برگشته و له شده را در آوردند
بساط جوجه خريدم و برگشتم خانه كه از منظره برفي لذت ببرم كه ديدم گاز قطع شده
تمام لباسهاي گرم موحود را پوشيدم و سه چهار ساعتي منتظر تعميركار بودم
در اين فاصله هواي خانه سرد و سردتر مي شود
زغال آتش كردم و بساط جوجه راه انداختم و به قول شما تهديد را به فرصت تبديل كرده و در گرماي زغال ناهار دلپذيري با سير ترشي و زيتون پرورده خوردم
كارمند پشت تلفن اداره گاز هم نگران يخ زدگي من هي تماس مي كرفت كه مامورين آمدند؟
حالا اين وسط آب هم قطع شد
همسايه مهربان آمد و روي لوله ها اب داغ ريخت و دبه اي هم آب برايم آورد
همسرش مرا متوجه كرد كه مي توانم اسپيليت روشن كنم، كه البته به ذهن اسمارت گيس طلا نرسيده بود!
حالا اسپليت روشن نمي شود ، چرا؟ نمي دانم 
مي خندم از وضعيت ايجاد شده و شيريني ناپلئوني خوشمزه اي را زير خروارها پتو و لباس مي خورم
در همان زير وب گردي مي كنم و قطره در گوش مي چكانم  تا سرانجام مامورين مي آيند و گرما به خانه باز مي گردد
حالا مي توانم به لوله كش زنگ بزنم و در تاريكي شب بياييد و پمپ را راه بيندازد
حالا گرم و آبدار ؛) در خانه نشسته ام و به اين مي انديشيم كه چقدر راحت مي توان به بدويت رسيد
ما واقعا براي پايان جهان آمادگي نداريم، چقدر مي شود بدون اين قبضهاي آب و برق و گازي كه پرداخت مي كنيم زندگي كنيم؟
چقدر بايد آماده باشيم براي نداشتن اينها؟
چهارسال ديگر كه آب در ايران رو به پايان مي رود، چقدر آمادگي داريم براي تحملش؟

۱ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

به تمام خدايان قسم

غمگينم
دلم تنگ شده، دلم  براي كسايي كه دوستشون دارم و ازشون دورم، تنگ شده و فكر مي كنم زندگي خيلي كوتاه و فرصت دوست داشتن كمه و اين فاصله ها، همين فرصتهاي اندك را از ما مي گيره
تو اينستاگرام عكساشونو مي بينم، تو تلگرام ، فيس بوك و زندگي ها مون جدا  از هم ادامه داره و هيچ شكلي از ارتباط نمي تونه جاي ديدار را بگيره
و مي دونم كه اصلا  از اول هيچ تضميني نبوده كه طبق اون بتوني،  همه كسايي كه دوست داري را كنار خودت داشته باشي
و اتفاقا همين غمگينترم مي كنه،
كاش در دنياي اساطيري ايران باستان بودم و هنوز خدايان نگهدارنده پيمان و دوستي اينقدر زياد و قوي بودند كه هيچكس ديگري را ول نكنه بره اون سر دنيا 

۲۹ آبان ۱۳۹۵ ه‍.ش.

گروتسگ

دختر بچه از وقتي بدنيا اومده دو تجربه مهم داشته 
يك: افراد زيادي در فاميل مدام  فوت كردند 
دو: سرش شپش گذاشته
نتيجه اينكه هنگام بازي با عروسكهاش اول مراسم ختم برگزار مي كنه و دورهمي عزاداري مي كنن و چاي مي خورن و  بعد موهاي عزاداران  مي گرده ببينه شپش دارن يا نه!

۲۶ آبان ۱۳۹۵ ه‍.ش.

چرا كه اينان جز خودشان، كسي را دوست ندارند

يك بيماري خودشيفتگي دانشجويانم را اسير كرده است
دنيا حول محور خودشان مي چرخد، دور محور اين "ش" مالكيت
و هرچيزي مرتبط با اين "ش" قابل ارزش و مهم  و بهترين است و بقيه  بي اهميت
خودش : من كلا...
خانواده اش: مامانم، بابام و ...
لوازمي كه استفاده مي كند : ريمل من، ماشين من...
ماه تولدش: ما فلان ماهي ها...
عادت هاي غذا خوردنش: پيتزام بايد حتما...
بيماري هايش: اخه من آلرژي دارم
مواردي كه مورد نفرتش است: من متنفرم از....
دوستانش هم فقط كساني هستند كه ستايشش مي كنند : فالاني هميشه مي گه تو...
دشمنانش هم كه زيادند و دليش هم اين است كه حتما به ايشان  حسادت مي كنند!
،
،
،
نمي دانم چه اتفاقي در دوران رشد اين نسل اتفاق افتاده كه تعدادشان اينقدر زياد است، اما نگران چند سال بعد هستم كه اين پسرها و دخترها ، ازدواج مي كنند و مادر و پدر مي شوند و بچه هاي توليد مي كنند چندش تر از خودشان و اين چرخه همچنان بزرگتر مي شود و دنياي بي رحمي را موجب مي شود

۱۹ آبان ۱۳۹۵ ه‍.ش.

دنياي داعش و ترامپ و كلينتون، دنياي كره شمالي، دنياي تمامي جهان سوم

در اين روزها مدام درباره زيبايي از ديدگاه سقراط، افلاطون و ارسطو حرف مي زنم، بيشتر كلاسهاي اين ترمم به اينها مربوط است و مدام در حين درس دادن به فكر فرو مي روم
بيش از دو هزار سال پيش اين آدمها آمد ه اند جملاتي مي گويند كه هنوز كه هنوز هست ضرورتشان احساس مي شود
خود را بشناس
زيبايي سودمندي است
خير و نيكي در زيبايي به هم مي رسند
آنچيزي زيباست كه روح زيبايي در آن شكل گرفته باشد
بچه ها جملاتي كه پيدا كردند مي خوانند و درباره آنها صحبت مي كنيم و من مدام بيادشان مي آورم كه چقدر هنوز جامعه بشري به اجراي شدن اين نظرات نيازمندند
چقدر تشنه اين واژه ها در اين روزهاي بشري هستم
فضيلت، عدالت، حقيقت، نيكي، خوبي ، سودمندي
و
زيبايي
زيبايي
زيبايي

۱۵ آبان ۱۳۹۵ ه‍.ش.

خوبه حالا جرم گيري بود، اگه يه روز دندون كشيدم بايد برم هاوايي احتمالا

امروز صبح  رفتم دندان پزشكي
بعله كار ترسناكي است
اينقدر ترسناك بود كه تا آخر شب داشتم به خودم كادو مي دادم بابت اين همه شجاعت و دلاوري كه نشون دادم
براي خودم شنيسل سفارش دادم
رفتم ماساژ با گوي! ( والا منم اولين بار بود شنيده بودم يه صد مدل كرم ماليدن رو صورتم  بعد هم با يك گوله داغ و يه گوله سرد پك و پوز را ماساژ دادن  و آخرش هم دوباره ماسك و فيلان )
بعد رفتم يه كافي شاپ كه حياط بامزه اي داشت و چاي ميوه هاي جنگلي خوردم و كيك شكلاتي، بامزه يه بچه بود كه از طبقه چهارم اپارتمان مسلط به  حياط كافي شاپ داد مي زد بريد خونه هاتون و من براش دس تكون مي دادم و اونم جواب مي داد و بوس مي فرستاد
بعد اومدم تو هفت تير مغازه گردي و  براي رها دو تا مانتو خريدم( حوصله خريد نداره اولا، دوما حراجهاي عجيب و ارزون فقط به پست من مي خوره)
براي خودم هم دو تا روميزي خوشگل 
بعد هم اومدم خونه چيپس و ماست موسير مي خورم و سريال شيم لس نگاه مي كنم

۱۱ آبان ۱۳۹۵ ه‍.ش.

واقعا چه نيازي به نام وقتي دوستش داريم

-مدرسه خوبه؟
-اره اما خيلي مشق مي دن
-دوست هم پيدا كردي؟
-اره دو تا 
-اسمشون چيه؟
-نمي دونم اما خيلي دوستيم
-خب اسمشو ازش بپرس، آدم بايد اسم دوستش را بدونه
-چرا؟

۸ آبان ۱۳۹۵ ه‍.ش.

اون دو تا هم با تلفن پشت مبل پنهان شدن

دوقلوها رفتند كلاس اول و هر روز يه ماجرا دارن
يكيش اينكه با اين يك نموره سواد ي كه پيدا كردن مي تونن ديگه از داخل گوشي اسامي افراد را بخوانند و شماره بگيرند
حالا زنگ زدن به خاله بزرگه و بهش گفتن كه خاله عزيزي(مادرك) خورده زمين خوابيده
اونم هراسون زنگ زده به خاله كوچيكه( مامان دوقلوها) كه راستشو بگو عزيزي خورده زمين! من طاقتشو دارم بگو
خاله كوچيكه م  از همه جا بي خبر هراسون از سر كار خودشو رسونده به مامان ديده كه دراز كشيده ، وحشتزده  تكونش داده  و از خواب بيدارش كرده كه تو خوردي زمين؟!  و مامان  هم قسم و آيه كه نخوردم زمين، سرما خوردم، خوابيدم

۷ آبان ۱۳۹۵ ه‍.ش.

روز جمعه خود را چگونه گذرانديد

هفته خسته كننده اي بود، درسهاي اين ترم همه به شدت انرژي بر هستند و عصر كه به خانه بر مي گردم، چيزي مي خورم و بيهوش مي شوم، بنابراين مشتاق رسيدن جمعه بودم
در جريان هستيد كه نمي توانم از لذت دير بيدار شدن بهره ببرم، اما همينكه قرار نبود بيرون بروم، خوب بود.
با صداي پرندگان در باغ بيدار شدم،  كمي در رختخواب وب گردي كردم و بعد روز جمعه شروع شد
صبحانه نيمرو درست كردم با دمنوش اختراعي خودم خوردم، گلي از افريقا است با ميخك و نبات ، نتيجه ترش و شيرين و خوش رنگ است
لباسهاي پراكنده روي تخت را در كمد آويزان كردم، لباسها و ملافه هاي كثيف را در ماشين انداختم، رختخوابها را مرتب كردم، روي دشك ها ملافه نو سوغات خواهر از اتريش را كشيدم، اخ كه ملافه نو چه مزه اي مي دهد
كتابهاي پراكنده در همه جا را در كمد گذاشتم 
رفتم داخل حياط و از صبح تا عصر شاخه ها و تنه ها و آشغالهاي حياط را در فرغون سوزاندم
ظهر كوكو سبزي خوردم و كف اشپزخانه را شستم، گليمي رنگي داخل ماشين بود ، تمام ملافه ها، حوله و پالتو ام به رنگ زيبايي نارنجي در آمده اند، كلي به قيافه لباسها خنديدم و كنار بخاري روي رخت آويز ، پهنشان كردم
بايد يك لباس حوله اي بخرم، چه خوب
هوا  ابري اما نه چندان سرد بود بنابراين تا جايي كه مي شد در حياط ماندم
فضاي پشت دستشويي كه خالي شد، جارويش كردم و سطلهاي كه كمپوس در آنها درست مي كنم را آنجا گذاشتم
درخت انار ترش را هرس  كردم و راه حسابي باز شد و حالا بدون زخم شدن مي شود به پشت خانه رفت
با چوبها  يكي زيرگلدوني درست كردم 
مهتابي را جارو زدم و انجير چيدم، انجيرهاي كه زير درخت ريخته بود را براي مرغهاي همسايه ريختم 
تمام كه شد م عصر، روي صندلي راحتي نشستم  و چايي و شيريني  خوردم و  تلفني با الا حرف زدم و وب گردي كردم
الان هوا تاريك شده، فرغون پر از زغالهاي شده كه از دور سرخيشان سوسو مي زند، عود روشن كرده ام و كتاب مي خوانم و پرنده اي ناشناس مي خواند.

۴ آبان ۱۳۹۵ ه‍.ش.

رها كنيد اين من دست و پاگير را...

حقيقتش اين است كه دوستاني كه از خودشان "زياد" عكس مي گذارند را در فيس بوك و اينستاگرام، آنفالو ( فارسي اش چي مي شه) مي كنم
آدمهاي را ترجيح مي دهم كه از خودشان گذر كرده اند و حالا تصاوير دنياي اطرافشان را نشانم مي دهد، پشت پنجره ش، خيابانش، كلاسش، اتاقش ، دانشگاهش، همسايه هايش 
نه خودش
و
خودش
و
خوش

۳ آبان ۱۳۹۵ ه‍.ش.

محتويات خنده هاي ما

ديروز
من: رها عكس اين كفشه را تو تلگرام برات فرستادم نگاه كن ببين خوشت مي ياد، فقط مي ترسم اندازه ات نباشه
رها :واي چه خوشگله، بخر ،اندازه ام هم نبود ، مي اندازم گردنم

امروز
رها: بند خريدي؟
من :چرا؟كفشه بندي نيست كه!
رها :برا اينكه بندازم  گردنم

۲ آبان ۱۳۹۵ ه‍.ش.

تمام خستگي ام رفت


در پایان جلسه اول کلاس دانشجویانی جدید که پر از سوال درباره موضوع درس بودند و بمبارانم کرده بودند و از بس جواب داده بودم به نفس نفس افتاده بودم،  سرانجام پرسیدم: خب اینم گفتم، حالا دیگه چه کاری باقی مونده؟
دختر   بامزه ای  در ردیف آخر  با لحنی شیرین و شیفته گفت:  فقط مونده که به قربان شما برویم جمیعا

۲۷ مهر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

ايرانيان غريب

جريان چيه؟ طرف چند سال پيش پول منو و خورده حالا در فيس بوك و اينستا درخواست دوستي و فالو مي ده!!!
جا داره كه به قول شما جوونا بگم
وات د فاز؟!!!

من، تمامش كردم

امروز عكسي ديدم از گلشيفته كه به پوستر تاترش، آناكارنينا،  با ليواني (قهوه  احتمالا) در دست تكيه داده  بود، تا اينجايش عادي و تكراري است: هنرپيشه اي با پوستر تاترش عكس گرفته است
آن بخش لبخندش مورد نظر من است، بله مي دانم معمولا بازيگرها لبخند مي زنند، نوع لبخندش را مي گويم. 
گلشيفته طوري لبخند زده كه  انگار حرف زده، سخنراني كرده، متلك گفته، يك جوري كه معناهايش مي تواند اينها باشد
آره ديگه ماييم
ديدي؟
حال كردي؟
كارم درسته ، نه؟
اما بعد از همه اين حرفها يك سكوت پشت لبخندش است كه توضيحش سخت است
يك مكث، يك نگاه، مثل: 
سكوت خياطه وقتي به لباس تموم شده اش نگاه مي كنه
آشپزه وقتي به ميز ناهارخوري نگاه مي كنه
تعميركاره وقتي به ماشينه  نگاه مي كنه
نقاشه به ساختموني كه رنگ زده
هموني كه وقتي باغچه رو هرس كردي و كمرتو راست مي كني به كل حياط نگاه مي كني
خلاصصصص

۱۶ مهر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

اداب سفر ٢

-وقتی گروهی با هم حرکت می کنید، آرام صحبت کنبد و پیاده رو را بند نیاورید. رها شدن از کنترل های محل زندگی جذاب است اما رهایی از قوانین شهری ممکن نیست، متمدن باقی بمانید
- اخه تو ایران که هر جنسی، مدل و مارکی از اشربه الکی پیدا می شود ،چه اصراری است به خرخوری در سفر؟ بعد مناظر خودش هوش از سر می برد ،مواد کمکی لازم نیست که! چندش نشوید
- سنجاق قفلی و نخ سوزن حیاتی هستند، فراموش نشود،بارها آبرو را حفظ کرده اند
- چای کیسه ای و نبات مرهمی است بر بسیاری از دردها نبات از این چوب دارها و لیوانی سبک و شخصی هم که باید باشد
- اگر مثل من عاشق تماشای مردمید، تماس چشمی طولانی بر قرار نکنید و یا عینک افتابی بزتید، خدای مردانی که شنا نمی کنند و نگاه می کنند،ضایع ترین مردان روی زمینند
- با شلوارک و صندل جوراب نپوشید
- کلاه لبه دار باشد، تا شدنش راحت باشد، قابل شستشو و قابل چپاندن در همه جا
- کیف کمری خوراک دزد هاست، کوله کوچکی که برعکس روی سینه بیفتد مناسبتر است
- چانه نزنید مگر در کشوری که جزو فرهنگشان است، از مردم محلی خرید کنید به صنعت توریسم کمک کتید جای دوری نمی رورد
-شلوارها و جلیقه های زیپ دار جای بهتری برای نگهداری پول هستند تا کیف ها
- از اتوبوس و مترو نترسید با نقشه و شماره به راحتی قابل استفاده اند
- زیاد به موزه و اثار باستانی گیر ندهید، مردم و کافه ها و بازارهای محلی و قدم زدن در محلات قدیمی ،کاملا بی هدف، خودش یک هدف از سفر باشد
- عادتهای غذایی را بی خیال شوید، یک عمر احتیاط کردید، یک چندروزی رها کنید خود را در طمع های جدید و غذاهای نا اشنا با قیافه های بد ریخت،خاطراتی خواهد شد به یاد ماندنی، نهایتش یک گلاب بروتون اسهال نصیبتان می شود که قرصش را دارید

۱۵ مهر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

اداب سفو طبق قولي كه داده بودم

سوسول نباشید، امکان به همراه بردن تمامی عادتهای شما نیست، اگر قرار است تمامی امکانات زندگی روزانه اتان در سفر باشد، خب بشینید همون تو خونه
به برنامه ریزی وفادار نباشید، روز روزونش تو شهر خود آدم نمی شه طبق پیش بینی ها جلو رفت انتظار دارید تو سفر بشه؟
عجله نکنبد، این همه شهر و کشور هست که هنوز ندیدید، این جای هم که رفتید سفر باید یک عمر توش بمونید که همه جاشو ببینید، پس بی خیال، از قدم زدن در همین خیابان لذت ببرید و استرس اون یکی خیابان را نداشته باشید، نسد هم نشد
قبل از سفر عکسهای بقبه ملت را نگاه کنید، بعضی چیزا و جاها اون قد هم تعریفی نیستند، از عکس معلومه
گول عکس تبلیغاتی را نخورید
لبخند بزنید، مودب باشید، جوگیر نشوید، قرار نیست هر کاری دلتان می خواهد بکنید، شما ابروی ایرانید، تک به تک
کفش دو تا کافی است،یکی شهری دومی بیرون شهری
بدون سشوار ادم نمی میرد اما بدون شارژ ممکن است، پاور یا چند تا باتری زاپاس را جدی بگیرید
حوله کوچک هم می تواند تمام بدن را خشک کند
کیف لوازم ارایش را خالی کرده، ضد افتاب و ضد حشره و قرص و چسب زخم و باند در آن بگذارید
دوربین هرچه کوچکتر بهتر، اگر خودشیفته نیستید، سلفی و مونوپاد را بی خیال، اول لذت ببرید بعد اخرش یکی دو تا عکس بگیرید
مهمونی نیست که، اصلا با کسانی که چشم و هم چشمی باشون دارید سفر نروید، دو دست لباس خنک، دو دست لباس گرم،به خاطر دیگران بارتان را سنگین نکنید
عینک افتابی دوتا، اولی زیاد گم می شود
اقایون عزیز حتی اگر با همکاران تور می روید ،لازم نیست رسمی بپوشید، اما زیرشلواری هم خیلی راحت است، بلوز شلوار اسپورت ، حتی ست ورزشی ، خوبه دیگه
نه خدای کفش پاشنه دار اخه؟ 
ادامه دارد...

۱۱ مهر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

و جالب اينكه بعد از پرسيدن همه سوالاتشان گفتند نه موردي سراغ ندارند!

از آنجا كه به دنبال خانه براي اجاره مي گردم به عادت سالهاي قديم علاوه بر املاك  و روزنامه و سايتها به دوستانم هم اطلاع مي دهم كه اگر به مورد خوبي در اين مدت برخورد كردند به من خبر بدهند
از اخرين باري كه به دنبال خانه گشتم هفت شايد هشت سالي مي گذرد و گويا در اين سالها دوستانم  اندكي تغيير كرده اند
عكس العملشان بعد از جمله من بسيار عجيب بود برايم 
گروه اول مي پرسند: اينجارو چقد مي دادي؟ حالا چقدراضافه كرده؟ همين جا بشين بابا داره خيلي خوب مي گه!
عده اي ديگر هم مي گويند: تو كه زياد تهران نيستي اصلا چرا مي خواي اينجا خونه داشته باشي؟ تهران چي كار داري؟
گروه سوم : حالا چقدر مي خواي بدي؟ نه بابا با اين پول كه خونه پيدا نمي شه!!
گروه چهارم: اخه خانم دكتر تو چرا نبايد الان خونه از خودت داشته باشي؟يه خونه بخر ديگه!
خيلي برايم عجيب است اين نظر دادن درباره در امور مالي من ، اين تصميم گيري به جاي من،  اين كنجكاوي بدون حاصل
اينها همه آدمهاي باهوشي بودند كه كاملا حريم شخصي را رعايت مي كردند و بدبينانه گمان مي كنم اين مشت نمونه خروار است
باور كنيد در ميان انبوه دوستان فقط يك نفر، تنها يك نفر گفت: پس گفتي آسانسور برات مهمه اما پاركينگ نه؟حواسم بهت هست، مي پرسم برات

۹ مهر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

دختري هم وطن و هم سن آنان مي شناسم كه با دوچرخه تمام دنيا را ركاب مي زند

ديشب در زمين پينت بال با چند دختر زيبا و خوش قدو بالاي به قول شما دهه هفتادي  روبرو شدم كه رفتارشان مدام حيرتزده ام مي كرد.
واژه اي كه مي توانم  با آن توصيفشان كنم: "ناتواني "است
همه كساني كه در زمين بودند ، تجربه اولشان بود اما اينها يك جور اصرار به نابلدي داشتند، رفتارهاي به شرح زير علت حيرت من است:
عدم توانايي در ورود به رختكن: مي گفت من از اين اتاق مي ترسم!!! از رختكن؟!!!
عدم توانايي در پوشيدن لباس، كفش، كلاه زير، كلاه رو، دستكش و جليقه
يعني هر كدام از اينها جداگانه داستان داشت ، شبيه كلاس اولي ها و يا كندذهن ها
عدم توانايي در كار با تفنك، توجه كنيد كه  اين تفنگ فقط يك بخش بسيار پيچيده  دارد: فشار دادن ماشه! 
عدم توانايي در شنيدن و درك توضيحات متصدي، يعني پسرك روانش بر باد رفت تا بتواند يك بازي ساده را به آنان آموزش دهد
و عجيبتر از همه يكي از دخترها بود كه با آن لباس و كلاه اصرار داشت برود سيگار بخرد، اينقدر اورژانسي كه آخر يكي از پسرها وسط بازي رفت برايش سيگار آورد كه اون با آن قيافه بيرون نرود و دختر تقريبا تا آخر بازي يك جا نشسته بود و سيگار مي كشيد
عدم توانايي در محاسبه هزينه هركس براي لباس و توپ و غيره
حالا بازي تموم شده همه نشانه هاي ناتواني را در پيدا كردن آدرس براي خروج از پارك را نشان مي دهند
و حالا گروه رها و دوستان پرهيجان از دويدن و تيراندازي و كمين و كركري خواندن ها و رجز هاي پيروزي در حال شمارش افرادي كه كشته اند با لكه هاي رنگ بر سرتاپا 
همچين بدشان نمي آمد اگر برخي از گلوله ها واقعي بودند

تبصره: خب اگر مرداني هستند كه عقيده اين بي دست و پايي زنان آنها را جذابتر مي كند و حس حمايت مردانه را در آنان ايجاد مي كند، نوش جانشان به پاي هم پيرشوند
من در غصه آن كودكي هستم كه قرار است اين چنين زو هايي آنان را پرورش دهند و تربيت كنند و رشد دهند!

۸ مهر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

خيلي معلومه استرس دارم نه؟!!

رها: برنامه امروزت چيه؟
من: واي رها صابخونه ام  خيلي اضافه كرده، امروز عصر مي خوام بكوب دنبال خونه بگردم، چطور مگه؟
رها: گفتم بريم پينت بال...
من: مي يام!!!